دفتر خاطره

روز نوشت های یه دختر دیونه

دفتر خاطره

روز نوشت های یه دختر دیونه

این جا مینویسم از روز های که میگذرن و از خاطراتی که نباید فرامدش بشن
کژاله کوردم
امیدوارم دوست های مجازی خوبی باشیم

بایگانی

من یقین دارم این جا برای عاشقی ساخته شده

اصفهان گردی برام جالب بود

مخصوصا  اینکه حس میکردم نزدیکم به عزیزی که ازم دوره 

حتما  روزی اصفهان برای زندگی انتخاب میکنم

حقیقتا قشنگه

اما شیرین ترین قسمت لهجه مردمه

که من خودم شخصا از حرف زدن باهاشون کیف میکردم 

 

جالبه من حتی خونه خواهر و برادر هام احساس غریبی میکنم  میگم بریم خونه 

ولی تو اصفهان خیلی حس خوبی دارم انگار که تو شهر خودم هستم 

انگار که دارم هوای رو نفس میکشم که همیشه بود.

دیدن زاینده رود خشک شده  واقعا اشکم رو در اورد

مسخره بود زار زار گریه کردن رو پل خواجو اما دیدن روخانه خشک شده واقعا  گریه داره

اوم  من عادت دارم هر جا میرم یه کتاب میگیرم میشه یادگاری اون سفر

کتاب کم کم  کلمه میشوم  و یه دفتر خاطرات  خوشگل شده یادگرا اصفهان 

کلا ادمی نیستم که خرید کنم  اما  خب به عنوان سوغاتی  برای خواهرم تابلو قم زنی گرفتم 

از ته دلم عاشق اصفهان شدم 

حتما روزی  میام  تمام کوچه های این شهر رو میگردم 

حتما زاینده روز و سی وسه پل شاهد قدم های عاشقانه من  میشه 

خیبی از شهر هاو استان های کشکرم رو گشتم  هر کدوم قشنگه اما جز اصفهان تو هیچ کدوم راحت نبودم 

رفیق های مجازی را دوست تر دارم

هرگز حسودی نکردم به ان هایی که پدرشون کنارشه

مادر میگفت وقتی پدر بزرگت مرد عمه کوچیکت  میگفت الهی که همه مثه من یتیم بشن
قبل اینکه جمله مامان کامل بشه میگم :عه خدا لالش کنه  احمقه که همچین دعایی کرده
انقدر اون لحظه متنفر شدم از اون فکر عمه ام که  خیلی  اعصابم بهم ریخت
همیشه اول اول همه دعا هام سلامتی  بقیه پدر هاست  
بعضی وقت ها  وقتی نگران بقیه پدر ها میشوم
دوست ندارم هیچ بچه ای  یتیم بشه 
بی ربط نوشت :اخ جون مدرسه داره شروع میشه  واخ جون که پاییز  داره میاد
بقول  یه دوست وبلاگ نویس فصل کوفت دوست داشتنی
این روز ها به پوچی رسیدم  
به هیچ بودن مطلق رسیدم 
دارم درس های پارسال رو دوره میکنه 
راستش نمره برام اصلن مهم نیست  بیشتر از هرچیزی دلم میخواهد حال چند نفر رو بگیرم
دور چند نفر رو خط کشیدم  شاید هم اونا دور من خط کشیدن 
به هرحال رفاقت هامون فاتحه اش خوانده اس
بنظرم دوست های مجازیم رو بیشتر از ادم ها واقعه ای اما نا رفیق بیشتر دوست دارم

تولدم مبارک

این مدتی که نبودم بیمارستان بودم و زیر ماسک اکسیژن 

وحالا فردا تولدمه 

حس میکنم  بزرگ نه پیر دارم میشم 

صوووبت

عاقاا چرا هیچ کسی نیست 

حوصله ام سر رفته

یکی با من صوووووبت کنه

گناه دارم خب

خدایش دلم برای وبلاگ  بلاگفا تنگ شده  اون موقع کلی کامنت برام میامد  تازه دو روز نبودم 

دوستان  میمامد میگفتن کجایی؟؟؟نیستی 

خلاصه خیلی هوای هم رو داشتیم  اون موقع

اینجا همه اش باید در انتظار یه دونه کامنت باشی

همه  میدونیم که کیف وبلاگ نوشتن پست گذاشتن به کامنت  هاست  که انگیزه میده  به نویسنده وب

خلاصه اینکه  هوای منو داشته بلشین خب گناه دارم 

دلتون میاد بچه به نازی و ارومی ومظلومیت من  ناراحت  باشه؟؟

این به بعد پست های در راه است  که حتما  جزیی از زندگیم هستن 

برای دایی جان

وقتی گه  گفتم  حذف کردم پست جشنواره رو  دایی جان  گفت که کاش حذف نمیکردی

پس این پسن اختصاصی واسه دایی جان است 

صدا   نور  دوریبن  حرکت

گوشی مانی زنگ میخوره  من جواب میدم  

-بله؟

+ازکانون تماس میگیرم

_سلام  خانوم....... خوبین  ؟خسته نباشید  روز بخیر

+سلام دخترم  ممنون  راستش زنگ زدم که بهت بهگم  جشنواره رضویی اثر برگزیده شدی

میپرم بالا دست رو دهنم میزارم  که جیغ  نزنم    نفس عمیق و بعدش تشکر  از خانوم ......و خداحافظی

بار اولم  نیست که جشنواره ای برنده میشم اما   انتظار نداشتم جشنواره ادبی  برنده بشم   چون اصلن  قرلر نبود شرکت کنم

اولش قرار بود ها   اوله  اولش قرار بود  یه داستان سورئال بنویسم که  استاد گفت  ایمان دارم  برنده میشی اما بعدش   لج کردم ننوشتم  

اخرین مهلت  ارسال  اثار استاد مجبورم کرد بنویسم  همون اجباری  دو ساعتی که  تو سالن بزرگ کتاب خونه تنها هم گذاشت  با یه کاغذ و خودکار حتی گویشمم گرفت که بنویسم 

حقیقتا بی حوصله نوشتم  عین تلکیف  های  مدرسه سیزدبدر اجباری مینویسی  دقیقا با همون حال  بچگی هام نوشتم  بعد اینک دست نوشته های خودم تمام شد  به عنوان استاد یار رفتم  به بقیه بچه ها کمک کردم

خوشحالم که بچه ای که کمکش کردم هم داستانش اثر برگزیده شد 

میرم پیش مامان سیب زمینی ها رو سرخ میکنه میگم مانی  اثر برگزیده شدم 

خیلی اهل ذوق کردن و اینا نیست نگاهم  میکنه  به ادامه حرفش با اقای برادر میرسه  توذوقم خورد اما بی حوصله رفتم تو اتاق  

جالبه خودم  یادم نیست چی نوشتم و استاد هم  میگه باید برای خودت مینوشتی  به من ربطی نداره  خودت برو فکر کن ببین چه نوشتی که برنده شدی 

فردا صبح رفتم کانون   منتظر بودم بقیه بچه ها بیان بعدش باهم رفتیم سالن جشنواره 

قران   سورد ملی  سخنرانی اهدا جوایز  ومراسم تمام 

برگشتم خونه لوح رو نشون مانی میدم  اینبار تبریک میگه 

خیلی اهل ذوق کردن و اینا نیست ولی دیدم که چشمش  خوشحال بود

لوح رو میزارم کنار بقیه  لوح ها و کتاب های که جایزه گرفتم میزارم پیش بقیه کتاب های که از کانون جایزه گرفتم 

بعدش اهنگ  میزارم  و سعی میکنم بخوابم 

لوح های کانون  زیاد دارم   اما  هیچ ادمی از برنده شدن  بدش نمیاد 

همه  دوس  دارن تحسین بشن همه دوس دارن اون پله هارو بالا بردن  بقیه براش دست بزنن

از استاد برای اجبارش ممنونم

مانی مخفف کلمه مامان است 

روزمرگی ها ادامه دارد .....

حسش نیست کامل تعریف کنم

کلی تایپ کردم  ولی همه رو پاک کردم 

خواستم از اول  داستان جشنواره و شرکت کردن احباری اما رو بنویسم ولی پشیمون شدم

فقط اینکه تو بخش شعر   اثر برگزیده شدم جشنواره رضویی

شرح زندگی من

بدترین شکنجه روحی یعنی  بچه مهمون لاکپشتت رو بگیر دستش و  عین ماشین اسباب بازی باهاش بازی کنه  (تا مرز سکنه رفتم واقعا)

بعدش مداد رنگی هات رو بیار بریزه کف خونه

بعدش  با گواش دیوار اتاقت رو رنگ کنه

بعدش  از ت  کیک شکلاتی بخواه 

بعدش دست بکنه  تو حوض ماهی هارو بگیر

 تو ازبس باهاش مهربونی بودی وقتی اخم میکنی  باور نمیکنه  که عصبای هستی فکر میکنه داری بازی میکنی باهاش 

مادرش که نمیتونه  این بچه شیطان رو کنترول کنه و بالاخره اونقدر داستان میگی که این دو تا  وروجک بخوابن

 تازه میری اتاقت رو منفجرش کردن رو مرتب میکنی 

و تازه یادت میافته  باید فردا نقد کتاب  رو تحویل استاد بدی 

اون وقت عین ...... مجبوری هی قهوه بخوری  هی  تو اتاق راه بری  وکتاب بخوانی و بنویسی 

و اخرش ساعت 4رو کتاب ها  عین جنازه بیافتی  

وفرداش ساعت8/5بلندشی ورزش کنی  بعدش  بری کتاب رو  تحویل بدی و نقد رو ویرایش کنی و بزاری بعدا تحویل بدی 

و همه اینا کنار دلنگرانی که برای خونه خانوم خواهر و پرژوه اقای برادر و گریه های همیشگی مامان  وکار اون یوی داداش و زندگی  یه عزیزه دیگه 

کنار همه  فشار های روحی دیگه  واقعا  خسته میشی  مجبور پناه ببری  به قرص ها مسکن و بعدش چند ساعت خواب

ولی امان از وقتی که افشته  حالیت رو خواب هم تاثیز بزاره و ندام کابوس ببینی و خواب ارومی هم نداشته باشی 

اون وقته  از حرصت  میری  دوساعت کامل سرمیکنی تو گوشی 

#این_است_حاله_من 

من بیچاره

کسی نمیاد به من بگه  روزت مبارک؟؟؟؟

پس کادو هام کوو؟؟؟

راضی هستین برم گریه؟؟؟

دوس دارین برم بمیرم؟؟؟.

گررررریه گرررریه

#ایم _ام_ناراحت

#کادو_موخوام

قمار

تو قمار زندگی  چهار آس هم دست باشه همیشه بازنده ای

اگه تمام جفت شیش هام برات بیاد  بازم مهره هات جور نمیشن 

اگه  تمام اعدد های دبلنا  و برگه ات جفت باشن  بازم پول ها ته بازی مال تو نیست 

تو قمار زندگی من همیشه باختم 

و من اون  بازنده مستم که تو بازی اخر  الکلی الکی  همه زندگی ام رو پس گرفتم